مادري بود و دختر و پسري
پسرك از مي محبت مست
دختر ار غصة پدر مسلول
پدرش تازه رفته بود ز دست...
... يكشب آهسته با كنايه طبيب
گفت : با مادر اين نخواهد رَست...
ماه ديگر كه از سموم خزان
برگها را بود بخاك نشست
صبري اي باغبان كه برگ اميد
خواهد از شاخة حيات گُست!!
پسر اين حال را مگر دريافت
بنگر اينجا چه مايه رقت هست!!
صبح فردا دو دست كوچك طفل
برگها را به شاخه ها مي بست
شهريار
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: شنبه
21 بهمن
1391 ساعت: 0:14