خرید بک لینک

او باشماست هر کجا که باشید!

خوابیده بودم و درخواب کتاب گذشته ام را باز کردم، روزهای سپری شده ی عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه میکردم دو جفت جای پا بود. یکی مال من ویکیمال خدا...

جلوتر میxadرفتم وروزهای سپری شدهxadی عمرم را میxadدیدم .خاطرات خوب، خاطرات بد، زیبایی ها، لبخندها، شیرینیxadها، مصیبتxadها و... همه و همه را می دیدم. اما...

اما دیدم درکناربعضی صفحات فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخیها، ترسها، گرفتاریها، دردها،بیچارگی ها...

با ناراحتی به خداگفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچگاه مرا تنها نمیگذاری، هیچ وقت مرا به حالخود نمیگذاری. من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سختترین روزهای زندگی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کردی؟ چگونه؟

خداوند مهربانانهمرا نگاه کرد. لبخندی زد و گفت: فرزندم من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود درشب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم. هرگز تو را تنها نگذاشتم. هرگز تو را رها نکردم، حتیبرای لحظه ای... آن جای پا که در آن روزهای سخت میxad بینی، جای پای من است، وقتی تورا به دوشکشیده بودم!!!

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت: 3:28

صفحه بندی