خرید بک لینک

ترم دو بودیم و اولین جلسه کارآموزی بود که میرفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم اونجا یه خانمی دیدم که قراربود استادمون باشه به اسم خانم روزیطلب،لباس که عوض کردیم بهمون نگاه کرد ورو به من ومجید کرد وگفت شما لباس پارچه ای بپوشید(من که عمرا لباس پارچه ای تا آخر ۴سال نگرفتم) بهش گفتیم استاد بذارید از جلسه بعد بیاریم اما با قاطعیت گفت یا جای من اینجاست یا جای شما(این جمله روترم۴ هم بهمون گفت اما واکنش ما نسبت به ترم۲فرق داشت در ادامه میخونید)ما هم که هنوز بچه های آرومی بودیم گفتیم استاد این چه حرفیه ما میریم،مسعود اومد پیشمون وگفت یه شلوار زاپاس دارم(انگار میخواست یه سالی اونجا بمونه که شلوار اضافه آورده بود اما ترم بوقی بیمارستان بود دیگه گناهی نداشت در ضمن مسعود در ترم های بعد برا جبران سیاست ضد شلوار پارچه ای در پیش گرفت وبه عضویت باند مخوف مافیابه قول آقای شکیبایی که سوپروایزر بود واین لقب را به ما داده بود در اومد)اما من ومجید قبول نکردیم وگفتیم باید بریم خوابگاه یکی دیگه بیاریم بعد نیم ساعت مجید باشلوار پارچه ای دامادیش در بخش بود ومن..........(آخه مسعود شلوار زاپاسش به دوره پیدایش اولین انسان ها بر میگشت اما اون لحظه واسه من ارزش زیادی داشت)این اولین اخراجی در اولین روز کارورزی با روزیطلب بود تا اینکه ترم ۵با خانم معصومی کارورزی داشتیم ونیومد و روزیطلب به جاش اومد داشت باهامون حرف میزد دیدم یه آقایی داره میگه اتیکت بزنین الان واسه بازدید میان،من ومجید فک کردیم کارگر بخشه گفتیم بابا بی خیالش(من ومجید اتیکت نداشتیم)روزیطلب گفت شما اخراجید به مسول بخش توهین کردین(خداییش خبر نداشتیم که مسوله) بازم روزیطلب راضی نشد ورفتیم با مسول بخش حرف زدی وگفتیم که نشناختیم اونم به استاد گفت و راضیش کرد(خداییش خیلی آدم خوبی بود) من ومجید رو تخت کاملا دوستانه نشسته بودیم یه دفعه استاد اومد وبا عصبانیت داشت حرف میزد که نمیدنم چرا خندیدم(کلا خوش خنده ام) که استاد گفت به من می خندید شما اخراجید این دفعه دیگه رفتیم دانشگاه،از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه، ترم۵ درس داخلی مغز واعصاب با روزیطلب داشتیم قرار شد اگه سه بار کوئیز کم بیاریم اخراج بشیم،اما وقتی اولین کوئیز را گرفت اسامی چند نفر را خوند و گفت اینا برن بیرون،اعتراض کردیم اما فایده نداشت وبه احترام استاد رفتیم بیرون این بار طبق معمول من ومجید موفق شدیم سه بار نزد روزیطلب اخراج بشیم و هتریک کنیم(مردم در چی هتریک می کنند ما در چی!!!!!!!!!!!)البته مسعود(یار باوفا ) وسجاد جونی و خانما پناهی ومیکرو هم بودن(این دوتا تجربه اولشون بود اما ما با تجربه بودیم وبهشون دلداری میدادیم که تازه دارن دانشجویی را تجربه می کنند) جای شما خالی رفتیم بوفه و حسابی لواشک خوردیم(یه دفعه فک نکنید ما بچه بودیم دخترا ما رو گمراه کردن و لواشک بهمون دادن اما خداییش خوشمزه بود).

جلسه دوم کوئیز گرفت اما گمشون کرد (حق ما بود).

جای شما خالی جلسه سوم استعدادم گل کرد و داشتم خوب می نوشتم(یکی از بچه ها داشت از رو برگم می نوشت) این بار استاد اسم چند نفر را خوند اما اسم من نبود اما این بار بچه ها مقاومت کردن(یکی ندونه فک می کنه انتفاضه بوده) استاد رفت آموزش وبعد اومد وگفت بدیعی هم اخراجه(ظاهرا دکتر دیزجانی دستور داده ، اونوقت بگین بدیعی زود عصبانی میشه) بعدش که دید ما مقاومت می کنیم گفت یا جای من اینجاست یا جای شما(یاد همین حرف در ترم2افتادم اما جوابمون فرق داشت) بهش گفتیم استاده شرمنده جای ما که اینجاست جای شما هم با خودتونه که کجاست!!!!!!

استاد هم رفت و کلاس تعطیل شد اما ناگفته نمونه دیزجانی اومد و حسابی از خجالت هم در اومدیم(خداییش حقش بود).

جلسه بعد استاد گفت یک نمره کوئیز برا همه صفر و دیگه نمیگیرم.

اعتراف: استاد همیشه از رو پاورپوینت درس میداد وامتحانش هم از رو همون بود و از اونجا که من نماینده فداکاری بودم( خودم از خودم تعریف نکنم پس کی تعریف کنه!!!!!!) برا اینکه کاتبان جزوه خسته نشن طی یک حرکت حرفه ای جلوی همه پاورپوینت رو کپی زدم(هیشکی نفهمید به جز بچه های باند که در جریان بودن) البته بعد امتحان فهمید(نوش دارو پس از مرگ سهراب) و دیگه چیزی جز نصیحت از دستش بر نیومد(چقد هم ما نصیحت پذیر)

به پایان اومدیم دفتر،حکایت همچنان باقیست

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: جمعه 29 دی 1391 ساعت: 0:00

صفحه بندی