خرید بک لینک
اول میخواستم داستان افروغی را واستون بنویسم اما چون داستانش زیاده ودر چند پست باید بنویسمش میذارمش برا بعد آموزشی سربازی آخه اول آبان باید با بچه ها بریم جهرم برا آموزشی،واسه همین چند خاطره کوتاه از فرشاد مینویسم که امیدوارم خوشتون بیاد.

ترم ۲با خانم محمدحسینی داشتیم،رو کلاس ۵نشسته بودیم(حال میکنید حافظه رو؟؟؟؟؟)طبق معمول حبیب استارت بیرون رفتن از کلاس رو زد(خداییش حق داشت حوصله آدم رو کلاسا سر میره) بعد چند لحظه یکی دیگه رفت(استاد داشت به سبک خودش نگاشون میکرد که لرزه بر هر اندامی میندازه این نگاها) که ایندفعه سجاد رفت بیرون،استاد عصبانی شد وبا لحنی کنایه آمیز گفت که دیگه کسی نمیخواد بره بیرون؟؟؟؟؟؟ما همه ساکت سرمونو انداختیم پایین، که ناگهان فرشاد که انگار در عالم دیگری بود ومتوجه عصبانیت و کنایه استاد نشده بود گفت استاد ما هم بریم بیرون؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

باور کنید یه لحظه از ترس بچه ها شوکه شدن و کسی جرات نداشت نگاه استاد کند(فرشاد تازه متوجه شد چکار کرده) ناگفته نمونه که از ترس نتونستیم بخندیم (چهره فرشاد دیدنی بود)

ترم۳ با حاج آقا حکمت داشتیم که حاج آقا اسم یکی از ائمه را گفت، که فرشاد با صدای بلند شروع کرد به صلوات فرستادن(فکرشو کنید در یک جمع۳۰نفره شروع می کنید به صلوات با صدای بلند اما هیشکی همراهیتون نکنه،چه حسی پیدا میکنید؟؟؟؟؟).فرشاد هنوز به وسط صلوات نرسیده بود(الهم صلی علی)که متوجه شد همه دارن نگاش میکنن وهیشکی همراهیش نمیکنه وصلوات رو قطع کرد وادامشو نگفت(عجب سکوتی حاکم شد) که ناگهان من ومسعود زودتر از همه از کوره دررفتیم و از خنده اشکمون در اومد(همه میخندیدن اما همه به احترام خنده ما ساکت شدن و نگاه ما میکردن) از کلاس رفتیم بیرون و۱۰ دقیقه از خنده مروارید های چشامون رو بیرون ریختیم (چه مرواریدهای گرانبهایی!!!)تازه با صورتی خیس اومدیم رو کلاس اما با دیدن فرشاد خنده دوباره اومد سراغمون که دیگه استاد شروع کرد به نصیحت(خداییش حوصله نصیحت رو ندارم)

ترم ۵ با خانم روزیطلب داشتیم که طبق معمول داشت نصیحتمون میکرد واز اینک حرفا که به استاد احترام بذاریم واز اینجور حرفا(حرفای مادربزرگا)که ناگهان فرشاد بلند شد وگفت استاد تا شما حرفاتون رو میزنید من چند لحظه برم بیرون یه هوایی بخورم(باور کنید زد وسط برجک استاد) استاد فقط نگاش کرد،اما ما اینقد خنیدیم که استاد فهمید نصیحت فایده ای ندارم وحرفاشو نیمه تمام رها کرد

نکته جالب: تمام این اتفاقات رو کلاس ۵ افتاد

همکلاسای عزیز تا دوماه میریم آموزشی امیدوارم این دو ماه وبلاگ رو تنها نذارید وبعد این دوماه اگه زنده برگشتیم(احتمالش کمه) میخوام خاطرات جالب تری براتون بنویسم

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: جمعه 29 دی 1391 ساعت: 0:00

صفحه بندی