وقتی به سربازی فک می کنم پیش خودم میگم من که همش ۲۰ روز خدمت نکردم(کمتر از۱۰ روز) اما اگه قرار باشه در زندگیم ازش یاد کنم اسمش رو میذارم حفره تاریخی(حالا بماند که این حفره واسه بعضی ها تا ۲۱ماه هم طول میکشه)روز قبل از اعزام یاسوج بودیم و به اصرار مسعود شبش مراسم سر زنی اجرا شد با آرایشگری مسعود با عکاسی انواع دوربین(از n86مسعود گرفته تا نوکیای طبیب
)،اولین نفر که حاضر به جان فشانی شد وموهای قشنگشو به دست جلاد آرایشگر سپرد خودم بودم بعد مجید وبعد نوبت طبیب که البته طبیب تا دقایقی در مرحله انکار بود اما سرانجام مجبور شد وارد مرحله پذیرش شود(کو مجبورم)،جونم براتون بگه خودمون که از رو بیخیالی به خودمون خندیدیم هیچ بساط خنده خوابگاه رو در این بحران اقتصادی که دیگر خنده جایگاهی در سبد روح وروان افراد نداره فراهم کرده بودیم،موقع خواب رفتیم اتاق فرشاد(به علت کمبود اتاق در خوابگاه زیرزمین رو که متعلق به موش ها بود به فرشاد داده بودن)،صدای موتورخونه که انگار صدای بمب بود و حضور موش ها که انگار اون ها هم بساط خنده خودشون رو پیدا کرده بودن درد سربازی رو برا ساعاتی از یادمون برد،راستی در زمینه مو فرشاد همدردمون بود(البته مال فرشاد طبیعیه
) صب مسعود وسجاد اولین آش دوران خدمت رو برامون آوردن وبعد نوش جان کردن راهی نظام وظیفه شدیم،خیلی از بچه های علوم پزشکی بودن وباهم عکس یادگاری گرفتیم،بعد دقایقی مجید که پذیرش سپاه داشت راهی سپاه شد وما با مسعود وداع کردیم وسوار اتوبوس شدیم
......................شب به جهرم وپادگان شهید دستغیب رسیدیم وبعداز یه بازرسی حسابی توسط دژبانی وارد پادگان شدیم(جالب بود بعضی از بچه ها با خودشون نان آورده بودن انگار داشتن میرفتن یه جای بی آب وعلف)بهمون گفتن شام تموم شده اما به احترام اینکه تازه از مامانتون جدا شدین
یه شامی واستون میاریم،من وسجاد وطبیب وچندتا از بچه ها داشتیم حرف میزدیم و با صدای بلند میخندیدیم که دیدم همه یه جوری نگامون میکنند(پیش خودشون میگفتن اینا دیگه از کجا اومدن!!!!!!!!
)اما بی توجه همچنان میخندیدیم تا اینکه ندا اومد برا شام به صف بشید
شام یه لوبیای سرد بود که یه قوطی به من وسجاد رسد اما ما اینقد گشنه بودیم که انگار داشیم در سواحل قناری لذیذترین غذاهارو میخوردیم
.
بعد صرف شام راهی آسایشگاه شدیم برا خواب که از فرداش باید برا ماجراهای جدید آماده میشدیم
این داستان ادامه دارد.............................
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: جمعه
29 دی
1391 ساعت: 0:00