خرید بک لینک
حاجمهدي يزدانيان در كتاب «ناگهان معلم شدم» به تشريح بيش از چهل سال حضور خود در مدارس مذهبي و باكيفيت تهران پرداخته و نكات شيريني از آموزش به كودكان كلاس اولي را تشريح كرده است.

قلم شيوا و نكات جالب اين مجموعه، خواننده را به دنيايي ميبرد كه با بلندنظري و گمنامي و مناعت طبع، از هيچگونه خدمتي به نوآموزان و كودكان دريغ نكرده و از آنجا كه اين رويه با اخلاص همراه بوده، عوض آن را هم از خدا گرفته است.

جالب آنكه وي در خلال اين خاطرات به نكات تربيتي دقيق و راهگشايي اشاره كرده كه به نظر ميرسد به رغم گذشت چهل سال از آن دوران، همچنان بسياري از معلمان و مديران مدارس به آنها محتاجند و بيتوجهي آنها به چنين مسائلي، باعث ناكامي در تربيت كودكان ميشود.

وي در بخشي از كتاب آورده است: تازه گواهينامه رانندگي (تصديق) گرفته بودم. مرشد ما يك روز عصر كه يكي از رانندگان سرويس نيامده بود، به بنده فرمود: «فلاني، اين بچهها بيش از يك ربع است كه منتظرند. لطفا اينها را برسان».

و چون همگي كار مدرسه را از آن خود ميدانستيم، بنده اطاعت امر كردم. بچهها توي ماشين شادي و سروصدا داشتند. به ايشان گفتم: «سروصدا نكنيد تا من يك شعر بخوانم؛ شما هم با من بخوانيد».

گوش دادند. از شعر فارغ شديم. معما طرح كردم. تمام شد، لطيفه گفتم. تمام شد، هنوز چند نفر مانده بودند. قرار شد با هم «نان بيار، كباب ببر» بازي كنند. همچنان بود تا آخرين نفر هم پياده شد. داستان و قشقرقي از فردا به پا شد كه نپرس. قرار شد عصر هر روز بنده با يكي از سرويسها بروم و همين كارها در سرويس انجام شود؛ بنابراين، يك كار به همه كارهاي روزانهام اضافه شد و مرتبا تا آخر سال در همه سرويسها دور زدم.

وي در يك خاطره ديگر مينويسد: برپا كردن نماز جماعت ظهر و عصر و قصه بين دو نماز عجيب جاذب و جالب بود، به حدي كه دانشآموزان براي آماده شدن و وضو گرفتن و پر كردن صفهاي جلوي جماعت براي شنيدن قصه بعد از نماز، از يكديگر سبقت ميگرفتند. در اين كار، هيچ زور و اجباري كه در كار نبود، هيچ، دانشآموزان، يكديگر را به زودتر آمدن ترغيب ميكردند و در وقت اذان حتي يك نفر هم در حياط يا جاهاي ديگر مدرسه نبود. خاطرهاي از آن روزها در اينباره يادم مانده كه خواندنش خالي از لطف نيست:

روزي صفها تشكيل شده، مؤذن اذان گفته و مكبر ايستاده بود. همه منتظر حضور حاجآقا براي اقامه نماز بوديم. ايشان آمد و آرام مثل كوه روبهروي بچهها ايستاد و فرمود: «امام جماعت شما امروز از عدالت ساقط شده و نميتواند پيشنماز باشد. شما هم نمازتان را فرادي بخوانيد، چراكه من امروز يكي از همكلاسهاي شما را تنبيه كردم و احتمالا به او بايد ديه بدهم و از او رضايت بگيرم و از اولياي او هم رضايت و حلاليت طلب كنم و به درگاه خداي خود نيز از اين بابت توبه و استغفار كنم تا باز بتوانم به روزگار قبل برگردم و اقامه نماز جماعت كنم.

اين سخنان آرا
م و باوقار و صريح و روان و قاطع و مستدل و بيچونوچراي اين زعيم روحاني چه كرد؛ هم درس داد و هم مرز گناه را شناساند. او، هم گناه و اشتباه خود را نماياند، هم راه بازگشت را نشان داد و هم اشك بچهها را درآورد. عده زيادي از آنان تكان خوردند و سالن را زاري و شور و شيون پر كرد و ايشان راه خود را كشيد و رفت.

در حال خروج از سالن ناگهان يكي از بچهها دويد و به عباي ايشان آويزان شد و به دست و پاي ايشان افتاد و با گريه و زاري و التماس ناليد كه «تقصير من بود، من بيادبي كردم، حاجآقا، شما مرا براي رضاي خدا و درست شدن خودم تنبيه كرديد، من از شما گذشتم و شما را حلال كردم و راضي هستم و به خانوادهام هم هيچ ارتباطي ندارد و به آنان چيزي نميگويم و از شما ديه هم نميخواهم، شما را به خدا برگرديد و به نماز جماعت بايستيد...».

منبع: تابناک

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 2:45

صفحه بندی