خرید بک لینک

پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود برخوردو گفت:سردت نیست؟

نگهبان گفت:عادت دارم.. گفت: میگویم برایت لباس گرم بیاورند...

ولی پادشاه فراموش کرد....صبح جنازه ی نگهبان را پیدا کردند که قبل از مرگ روی دیوار قصر نوشته بود:

من به سرما عاد ت داشتم وعده ی لباس گرمت مرا از پا در اورد...

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 2:49

صفحه بندی