خرید بک لینک

کودک زمزمه کرد: خدايا با من حرف بزن. و يک چکاوک در مرغزار

نغمه سر داد. کودک نشنيد.او فرياد کشيد: خدايا! با من حرف بزن صدای

رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و

گفت خدايا! بگذار تو را ببينم ستاره ای درخشيد. اما کودک نديد. او فرياد

کشيد خدايا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهميد. او

از سر نااميدی گريه سر داد و گفت: خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم

کجايی.خدا پايين آمد و بر سر کودک دست کشيد. اما کودک دنبال يک

پروانه کرد. او هيچ درنيافت و از آنجا دور شد.

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: شنبه 30 دی 1391 ساعت: 4:12

صفحه بندی