خرید بک لینک

يك كاري رو خيلي وقت پيش، نزديك يك سال، ازم خواسته بود كه براش انجام بدم. منم هي يادم ميرفت و پشت گوش مينداختم و هردفعه كه ازم پيگيري ميكرد به يك بهانه اي ميپيچوندمش. هيچي نميگفت و فقط باز خواسته اش رو تكرار ميكرد. من هم كه آي بي شعور، آي بي شعور ... تا اينكه بالاخره چند وقت پيش خودم يك كاري از همون دست داشتم وكار اون رو هم قاطي كارهاي خودم انجام دادم . ديروز كه همه اش آماده شد و بدستم رسيد، بهش تلفن زدم و گفتم كه كارش انجام شده ...

چند ساعت بعد توي باشگاهم و دارم ورزش ميكنم كه توي آينه نگاه ميكنم و ميبينم ته باشگاه پشت سرم ايستاده و داره نگاهم ميكنه. باورم نميشه باز دقت ميكنم ميبينم خودشه . كلاس رو ول ميكنم و ميرم طرفش. حين اينكه دارم بهش نزديك ميشم ،ميشنوم كه داره ازم تشكر ميكنه و ميخواد بغلم كنه ، خودمو ميكشم عقب ميگم نه ، خيس عرقم آخه!! دستمو ميگيره و منو ميكشه طرف خودش و ميگه كه تو عرقت هم واسه من بهترين عطرعالمه ... و من مشتاقانه خودم رو ميسپارم به محكمترين و امن ترين بغل دنيا

...

مامانم

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: شنبه 21 بهمن 1391 ساعت: 0:01

صفحه بندی