خرید بک لینک

استاد در کلاس درس سوالی می پرسد ... .

دلیل طلوع و غروب خورشید چیست ... ؟

یکی از دانشجویان : خدا

دانشجویی دیگر : جاذبه

وبه این ترتیب هر کسی چیزی گفت ... .

در این میان دانشجویی که دلی سرگشته و عاشق داشت با ناراحتی گفت :

این سوال و جواب بی جاست ... .

دلیل طلوع خورشید این است که در زیبایی با یار من رقابت کند .

و اما چون پاسی از روز گذشت در این رقابت شکست خورده و میرود .

و یارمن پیروز می شود ... .

این است نگاه یک عاشق به زندگی ... .

و اما به نظم ... .

روزی اُستادی اَندر مکتبش

زد بانگ که این پُرسش که بودی بَلَدش

پرسش آن بود برای بلدش

چیست دلیل بروز فلق و آن شفقش

یکی ازحُضار آسیمه سر فریاد زد

آنچه در چَنته فرو داشت بر باد زد

گفت: این علت معلول توست

هر چه هست از آن خدای چون هورتوست

دیگری علمی دگر در بر داشت

فکر و ذهن و کیش و آیینی دگر بر سر داشت

گفت : این دلیل پرسش زیبای توست

جاذبه دلیل چرخش دنیای توست

هر کسی چیزی بگفت از بهرِ خویش

اندازه ی آن چیز قدر عقل خویش

در آن بُهبوهه ی بَحرِ زمان

یک ماهی بغلتید همچو یک رود روان

گفت : بس کنید مهمل مَبافید دم به دم

وِل کنید این پرسش بی چیزو خَم

علت طلوع خورشید این بُود

تا که زیبایی زِیار شیرینم سِتَد

تا که دَمی از روز گذشت

نا اُمیدی در سرش پیروز گشت

این چنین رَخت بربَسته به سوی راه خویش

چون که کرده یار من مَفتون و بَس پیروز پیش

این دلیل گردش آن نور توست

این دلیل چرخش پُر هور توست

" سوشیانت "

عشق در حالی که روح آدم را قِلقِلَک میدهد جان را میسوزاند

" سوشیانت "

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: شنبه 21 بهمن 1391 ساعت: 0:11

صفحه بندی