خرید بک لینک

تو نگو که خیال محاله، رفتنت واسه این دل تنها ،یه سوال بی جوابه ،مث خوابه ، یه عذابه...

نمیدونی چه تیره و تاره، حال قلبی که از تو ُدوری بی قراره ... نگو دیره، که می میره...

آخرین نفس هامه و بی تو دارم حس میکنم که می میرم ، لااقل بذار این دم آخر از چشمات همه چیزُ بگیرم...

توی لحظه خسته دلخوشی، که تو بی نفسی منُ میکشی، کاش بهم دل خسته مُ پس بدی یا به قلب یخی تو نفس بدی...

همه باور و ترسم از اینه که بیاد روبرومُ بشینه ، غم و درد چشمامُ ببینه ، بگه حال و روالش همینه ...

گاهی میگذرم از همه دنیا ، مث قایقی از دل دریا ، که یه لحظه چشماتُ ببندی، بخندی، بخندی ...

آخرین نفس هامه و بی تو دارم حس میکنم که می میرم ، لااقل بذار این دم آخر از چشمات همه چیزُ بگیرم...

..............................................................................................................

نه امشب که هرشب که حالم خرابه..یه جزیره ام که دورم یه دریا سرابه...

من عادت نکردم بشم پای سردم... به اینکه نباشی نه عادت نکردم...

چقدر قصه گفتم که دریا بخوابه... چقدر گریه کردم نفهمم سرابه...

نفهمم کجامو و نفهمم کجایی...چقدر با تو بودم توعین جدایی...

قسم خورده بودم که اگه از تو جدا شم دیگه حتی یه لحظه توفکرت نباشم...

ولی دیدم نمیشه نمیشه نمیشه... که فکرت نباشم نه دیروزُ نه امروزُ نه فردا ..همیشه...

.....................................................................................................

شیشه پنجره را باران شست...

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!!!

......................................................................................................

ازاین عشق هایی که زنجیر میشه ،هوس هایی که دامن گیر میشه ، میترسم چون دلم بی اعتماده، به احساسی که بی تاثیر میشه...

مث حرفی که نگاهی نمی گفته و می گفته، اتفاقیه که گاهی نمی افته ومی افته... مث یخ زدن توآتیش، حال سوختن تو سرما، تو بیداری یه خیاله، تو حقیقت یه رویا....

نه اینکه عاشقی حال خوشی نیست ،نه اینکه زندگی بی عشق میشه ، فقط کاش بین این حس های مبهم، بفهمم آخرش چی عشق میشه...

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت: 3:25

صفحه بندی