بسم رب الشهدا والصدیقین
پاییز را دوست دارم چرا که خود را فرزند پاییز می دانم، پاییز تعریفی از یک رویااست، تفسیرهای زیادی از پاییز در ذهن داریم اما هیچ کدام به کاملی این جمله نیست، پاییز نام دیگر تنهایی است.
وقتی که برگ ها زرد می شوند، خشک و بی روح ویا چوب تنه ی درخت ور می آید یاد کبوتری می افتم که از سر سیری خودش را به این در وآن در می زند تا از غبار تنهایی فرار کند... .وقتی که در خیابان های پاییز هستم لحظه ی غروب آفتاب را دوست دارم، به سرخی خورشید بیشتر نگاه می کنم؛ نمی دانم به سایه ی خودتان در حین قدم زدن دقت کردید یا نه، اما اگر توجه کنید می بینید دور سایه تان نور قرمزی تشکیل می شود، تازه اینجاست که معنای حقیقی پاییز را می یابید، اری از داغ تنهایی پاییز هم عصبی شده است... .
دوست داران پاییز را دوست دارم، این تنها راه شناخت دوستانم است. اینجاست که می گویند هر روز پاییزه...
همه ی ادم ها را خاکستر می بینم، یکی رگه های سیاهش و یکی رگه های سفیدش بیشتر ،ولی مهم این است که همه خاکستری هستیم،گاهی آنقدر سفیدیمان زیاد می شود که چشممان را از دیدن کلاغ روی درخت چنار محروم می کند و گاه آنقدر سیاه و تار می شود که به کل دیدمان را می پوشاند، این تعریفی است از عشق و نفرت، عاشق و منفور، یاسیاه هستند یا سفید.../
فرزند پاییزم ، هر روزم پاییز است ، بیست و یک سال پیش بود که در پاییز به دنیا آمدم،در یکی از روزهای سرد پاییز، آنقدر سرد که شاید باران آن روز در گودال های جنوب و شمال هنوز به شکل یخ فسیل شده سالم و شکننده زنده باشند،هر روز از دیروزم و فردایم گیج تر و گیج تر می شود، گاهی چشم هایم بازه باز هستند و گاهی خوابه خواب...
مدتی است که چشمانم بسته اند اما می دانم که خواب نیستم(احتمالا رویاست)، دیده هایم بسته مانده اند روی سیاهی ها یا باز روی سفیدی ها و شاید برعکس ، اما این را می دانم که مدتی است خاکستر نمی بینم...، سفیدوسیاهش با خدا...
بعضی اشتباهات عین گناه است، اما بعضیا هم که کمتر از کمتر هستند عین ثواب! گاهی باید چشم ها را بست و جور دیگر دید، شاید لازم باشد مرواریدی که از دل صدف کوچکی که در پشت خزه های دریا پیدا می شود را رها کرد ،چرا که اینطور برایش بهتر است، آن مروارید اگر دست تو باشد به میهمانی هایی می رود که بیننده اش عمه و خاله هستند و این ارزشش را می گیرد ،اگر رهایش کنی شاید دلگیر شود از عدم نمایان کردنش ،اما تو به او لطف کردی که فرصت بزرگ تری به او بخشیدی، چرا که شاید او را بر گردن ملکه سرزمین عشق ببینی... از این معرفت ها خوشم می آید...
تازگی ها معنای برزخ را بهتر از قبل درک می کنم، بین دوراهی ماندن سخت ترین امتحان الهی است که معمولا؛ بین دو راهی حب الهی و حب النفس گیر می کنیم، گاه تمییز قائل شدن بین این خود به بزرگترین مشکل تبدیل می شود، مثل این می ماند که یک لاشخور لا طعام برای غذای فرزندانش در برابر یک خرگوش بسیار گرسنه نشسته باشد و انتظار مرگ او را بکشد تا شکارش کند و تو در برزخ می مانی که به داد کدام برسی،اگر به خرگوش کمک کنی لاشخور و فرزندانش می میرند وگرنه باید در انتظار مرگ خرگوشی باشی که راه خود را از والدینش گم کرده...
پاییز فصل معرفت و از خود گذشتن است ، اصلا باید جای بهار و پاییز را عوض کرد، عید نوروز ما اول مهر است، چون هم با محبت شروع می شود و هم سرآغاز پاییز است .
و اما پاییز و تنهایی...
تنها بودن یک کابوس است، گاهی این کابوس هیچ راه درمانی ندارد، باید با آن سر کرد، تنهایی را با عشق تشبیه می کنم ، عاشق ها می گویند تا عشق را تجربه نکنی حرف من را نمی فهمی! میخواهم بگویم هرکس که معنای حرف هایم را نمی فهمد تنها نیست ، چرا که حرف تنها را تنهایی می فهمد.
مدتی هست که دل نازک تر از قبل شدم ، این خاصیت پاییز است، حالم گاهی بارانی می شود، قطعا شما هم بارانی شده اید اما دعا می کنم هیچگاه برفی نباشید، برفی بودن بدترین آفت پاییز است ، مدتی است که حالم بــرفی است...
واما از روزهای سردی که در آن متولد شدم... حرفی نیست... البته شاید. والسلام
پی نوشت:*بیست و دوم مهر متولد شدم، روز چشم گشودنم بارانی بوده مثل امروز که آسمان برایم بارید، این تنها بهانه ی نوشتن این پست بود ، تولدم مبارک...
** دوستی می گفت متولد هجری ابری است، منظورش رو آن روز نفهمیدم، اما حالا می دانم خودم متولد سال هجری پاییزی بودم انگار...
*** خیلی چیزها میخواستم بنویسم، اما سرما نه اجازه ی نوشتن داد و نه گذاشت خوب بنویسم.
****این نوشته را بنا به یک دلیل دوستانه لپتو پاییز (Lapato Paeiz) نامگذاری کردم ، همین.
***** ممنون از محسن چاوشی که می خواند، او یکی از بهترین دوستان من هست، انگار همه چیزم را می داند ، ممنون از آلبوم ژاکت که انصافا در این روزها گوش کردنش یک لذت دیگری دارد.
****** اگر چیزی از این پست دست گیرتان نشد من را ببخشید، برایم دعا کنید تا دوباره دستم با قلم آشتی کند...
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: سه
شنبه
1 اسفند
1391 ساعت: 3:26