خرید بک لینک

به نام خدای تنها...


کافه های شلوغ

صدای خواهرم تو گوشم پیچیده ،هی بلند میگه بلند شودیگه لنگه ظهره تاصبح بیداربودی چیکارمی کردی؟ گوشیم رو از زیر پتوی پیچیده دربالشتم کشیدم بیرون که ساعتش دوازده بود وهفت تماس بی پاسخ و چند پیام تبلیغاتی بهخودش گرفته بود. به هزار مصیبت از رخت خواب بلند شدم و رفتم چای جوشیده ی صبحانهرو تناول کردم ،زیرلب غرغر کردن مادررو می شنیدم اما مثل همیشه دم نمی زد وهوامو داشت انگارمی دونست زیاد خوب نیستم ./

فاصله ی بین صبحانه تا ناهارم کمترازنیم ساعتبود، نمازم رو خوندم ورفتم بیرون،اون ژاکتی رو پوشیدم که شوهرعمه ام ازمسکو آوردهبود، قهوه ای خوش رنگ بود، هوای سرد شده ی پاییز میطلبید که تنهایی تنها باشی.../

حالم چند هفته بعد از پاییزبهم ریخته بود، پاییزرا می شناسید که هر روزش از روز قبلش ...تر است، چند روزه که حالم خیلی ریخته بهم ریخته،فکرم پراز ابرخاکستری شده که لحظه لحظه اش باهم فرق می کنه.../

قدم هایم در عصر پاییز به کوچه باغ افتاد، تمامآنچه منم در نگاهم فقط به چهره ی "رویـــا" بود، کسی که پاییزم را بهنام خودش زده است. همه ی تمرکزم به رویا بود اصلا دلم؛ وجودم را گرفته بود وبه هیچچیزی فکر نمی کرم، رویا خانومم کنارم بود، داشتیم با هم قدم میزدیم ... چقدر هواخوب شده بود یه آفتاب دل انگیز بود که زردی برگ های پاییز رو خوب به رخ می کشید، رویادرباره ی خودش با من حرف می زد، اون لحظه انگار دربهشت قدم می زدم ،چقدر لذت بخشبود، کوچه باغ خیلی خلوت بود و صدای خش خش برگ های مرده آوای زیبایی به راهرفتنمان داده بود، انگارهمه چیز را برای خوشبختی مهیا کرده بودن./

رسیدم به کافه ستایش ، در رو بازکردم صدای جیگ کافهدرآمد ؛ " آکو" صاحب کافه بادیدنم خیلی خوشحال شد و بلند گفت: فراهاد عزیزخوش آمدی..کم پیدایی! ؛تعجب کردم از شنیدن این حرفش ،اخه من تقریبا هرروز به اینپاتوقم سر می زنم ...!. رفتم سر میز شماره سیزده نشستم ، داشتم به پیام هایی که صبحبهم رسیده بود، جواب می دادم که پیش خدمت کافه که سربازسیزده ماه خدمت بود بالاسرم واستاده بود، دوتاقهوه اسپرسو سفارش دادم، سرم پایین بود، صدای رویا روشنیدم که گفت: فرهاد من چطوره؟ قند تو دلم آب شد، دلم گرفته بود، براش صحبتکردم،برام سخنرانی کرد، خیلی حالم بد شده بود که دیگه نشد تحمل کنم ، باران پاییزیهم با برخورد به پنجره ی کافه ابراز وجود کرد، سروصدایی از شعف بارش باران تو کافهبه پا شد، اما من چشمانم یک لحظه هم از صورت رویا جدا نمی شد، تو حال خودم نبودم،که یهو دستم رو گرفت وگفت: فرهاد جان توروخدا چشمای زیبات رو جلوی من پراشک نکن!.../ بهش گفتم: رویا؛ تو اصلا میدونی تو اتاق تاریکم ،شب تا صبح چیکار میکنم؟میدونی مثل دیوونه ها تاصبح باهات حرف میزنم؟

اصلامتوجه نبودم چی می گم، دوست داشتم ساعت هااز ساعاتی که تاصبح باهاش درگیرم صحبتکنم وخودمو خالی کنم، که باناراحتی و بغض خاصی بهم گفت: اِاِاِ باهات قهر میکنمها.../

تو دلم خالی شد، انگارتنم لرزید، گفتم نه... نه...ببخشید معذرت.../رویــا گفت: شوخی کردم ! چته؟ چرا حرف نمیزنی؟ گفتم: دیگه از اینشوخیا نکنیا، تو عشقمون نباید از این حرفا باشه و هیچ اجازه ای نداری که اینطوریحرف بزنی ...! (آخه به نظرمن رویا تو عشقش باید فقط ازمن اجازه می گرفت...)/

ازش پرسیدم شب ها بدون من خوابت می بره؟ اصلابدون من چیکارمی کنی؟ منتظر جوابش بودم که دیدم" آکو" صدایم کرد.../فراهادجان حالت خوبه؟ سه ساعته زل زدی به صندلیو داری با خودت حرف می زنی وگریه می کنی..اتفاقی افتاده؟/

از جام پریدم...خیلی شوکه شدم! به خودم اومدم کهصورتم خیسِ خیس بود...،برای آکو که همه چیز منو می دونست دوباره حرف زدم، هنوز لبمبه درودل کردن باز نشده، فقط براش می گفتمکه به رویا فکر می کنم.../

رفتم بیرون، هوا تاریک شده بود و تنهایی در حال قدم زدن بودم،دیگه به خودم اومده بودم، به کارایی که ازصبح کردم فکر می کردم و به حال خودم نه می خندیدمونه تاسف می خوردم !/

چقدرتنهایی قدم زدن بدون رویا نفس گیر بود، هوا بعد از بارون خیلی دلگیرو گرفته بود،به این فکر می کردم چقدراز صبح تا حالا به خودم دروغ گفتم تا روزم روشب کنم، مقصدمشخصی نداشتم و فقط راه می رفتم از این کوچه به کوچه ی دیگه ، سرگیجه داشتم،اصلا تو خیابان های تهران گم شده بودم./

بزرگترین درد این بود که رویا از حال من خبرنداره و فقط من دیوونه هستم که اینقدر خودمو غرق کردم، باهاش زندگی می کنم و حتی برایهرچیز کوچک هم که شده ازش نظر می خواستم و اجازه می گرفتم!

راهم رو دوباره به سمت کافه ستایش کج کردم و پیشرفتم، نگاهم به چراغ های رنگی وزیبای پارکوگاهی به سنگ فرش ها معطوف می شد؛ هوای بارانی پاییز سرد شده بود، سرفه های حساسیتمهم شروع شد، حالت زکام پیداکرده بودم...، کف پام بخاطر راه رفتن زیاد درد گرفتهبود که دوباره جیگ کافه درامد ، اینبار" آکو" تنهایی داشت به حساب وکتابشبانه اش می رسید و بلند گفت: خیلی دیونه ای فراهاد ، خیس شدی برو پیش بخاری،حرفشو گوش نکردم و توی اون کافه ی خالی بازهم رفتم میز شماره سیزده رو انتخاب کردموپیش خدمت خسته یه استکان چای برام اورد و منو با صندلی روبرو را تنها گذاشت....

رویای زندگیم؛اون طرف میز جات خالیه عزیزم...

...والسلام./

حمیدرضا ابراهیمی


پی نوشت:

*بعد از اینکه این داستان رو خوندین،حتما آهنگ کافه های شلوغ محسن چاوشی از آلبوم حریص رو گوش کنید. شاید این داستان تصوری میدانی باشد...

**اعیاد قربان و غدیر به همگی مبارک باشه...

***مدتی است خیلی سرگیجه گرفتم، برای دلم دعا کنید.

****از سایت هواداران محسن چاوشی برای قرار دادن این داستان تشکر می کنم.

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1391 ساعت: 3:26

صفحه بندی