دانلود رایگان
-پيامبر سالم هستند؟
-خدا را شكر! ميگوييد آري.
مدتي بود كه پيامبر با عدهاي به سوي مرز شام رفته بود. خبر آمده بود كه سپاه روم قصد دارد به مدينه حمله كند. مسلمانان رفته بودند جلوشان را بگيرند.
سعد دست و صورتش را شست. كف دستهايش كمي سبز بود و بوي علف ميداد. كف دستش مثل پوست درخت شده بود. زبر و خشن بود از باغ بيرون رفت. به خاطر خانوادهاش نتوانسته بود، همراه پيامبر برود، امّا دوست داشت او را ببيند.
بيشتر مردم مدينه آمده بودند. زن بودند و بچه. پيرها جمع شده بودند زنها به دنبال شوهران خود بودند بچه پدرهايشان را صدا ميزدند و سراغ آنها را ميگرفتند. زني كه دخترش را روي شانهاش گذاشته بود، به دنبال همسرش بود دخترك با خوشحالي پدرش را صدا زد. سعد آهي كشيد. كاش او هم كسي را ميداشت. بچههاي او همه دختر بودند هنوز عروس نشده بودند. از لا به لاي جمعيت پيش ميرفت. دلش ميخواهد از نزديك پيامبر را ببيند و پيروزي را به او تبريك بگويد كاش جوان بود! زير لب گفت: خوشابه حال كساني كه در جنگ شركت كرده اند...
جمعيت زيادي اطراف پيامبر بودند . دست ميدادند و به حضرت شادباش ميگفتند: پيامبر هم تشكر ميكرد. سعد تلاش ميكرد، پيش برود پيامبر وقتي او را ديد گفت كه بگذارند پيش بيايد. پيرمرد كوتاه قدي بود. ديگران نميگذاشتند جلو بيايد. راه باز شد سعد پير سلام كرد. با پيامبر دست داد. خيلي خوشحال بود. پيامبر لحظهاي دست او را نگه داشت. دوباره به كف دستش دست كشيد. پينه بسته و زبر بود. شكاف شكاف شده بود. پيامبر دست او را فشار داد و گفت: «آسيبي به دستت رسيده.»
جاي طناب بود دستهايش را نشان داد. به آرامي گفت: «نه ، با طناب از چاه آب بالا ميكشم. بيل ميزنم و كار ميكنم تا خرجي خانواده ام را به دست آورم. پيامبر دستش را گرفت. خم شد سعد ميخواست دستش را عقب بكشد، امّا پيامبر بر آن بوسه زد. اشك در چشمان سعد حلقه زده بود. چرا پيامبر اين همه به او محبت داشت؟ او هم دست پيامبر را بوسيد. همه تعجب كرده بودند ساكت بودند. مگر سعد انصاري چه كار كرده بود؟ ميخواستند بدانند؟ پيامبر دستان او را نشان داد و گفت: اين دستي است كه آتش [جهنم] آن را نميسوزاند.
|
برچسب:
نویسنده: نگار نوری