دانلود رایگان
من سربه تنم زیاد بود از اول
شالوده ام از تضاد بود از اول
ابعاد مرا عشق بهم ریخته است
روحم به تنم گشاد بود از اول
ببخشید از این که حرف خودم را میزنم
من تنهایی ام را اندازه خودم دوخته ام، یقه زندگی ام را خودم کشیده ام بالا، روی طناب خودم راه رفته ام، ساعتم را خودم کوک کرده ام و گذاشته ام زیر سرم، هوای خودم را هم دارم، نگذاشته ام حرفهایم را بزنند، سالهاست حواسم را پرت کرده ام گوشه خانه ام، نشسته ام سر از خودم در بیاورم، اما روزی روزگاری به ناگاه زدم از قالبم بیرون، خودم را ریختم در دیوانگی، من جادو شده بودم، هیچ ماری عصای دستم نشد، رودی، دریایی، نبود، دل بزنم بشکافم به مجنون، ایمیل زدم تا بیابان برایم بفرستد، جواب داد: زخمهایت را اپدیت کن تا نمک بزنم، پدرم در آمد تا برایش خواب دیدم، برادرانی که نداشتم در خوابم سرک کشیدند، گرگ از سرشان پرید، راز مرا بر دار کردند تا دهان به -واژه- گشودم، افتادم در چاهی که خودم کندم، شاید برایش هنوز واژه نازل نشده بود، نمی دانم! مجنون وار شعر بی مصمایی سرود:
دیوانه نشو دگر پیامی نفرست
زخم ونمک وسوز و سلامی نفرست
در حال چتم برو با جنس خودت
لیلی دارم ساغر وجامی بفرست
به نظر می رسید در همان ابتدا پایان پایان را اعلام کرده اند، عجب مدینه ی فاضله ای، نمی دانم سر به کدام خیابانش بگذارم که دیگر مجنون یقه ام را نچسبد، من از او فقط بیابان خواستم، پس میروم در خیابانی که نامش بیابان است. اما نه، من از انجا میترسم ، آنجا مجنون بسم الله میگوید انگار جن دیده است، در انجا مجنون شیرین تحقیرت میکند، صادقانه دروغ میگوید، خالصانه خیانت میکند، محترمانه حرمت میشکند و همچنان که تو را می ستاید طناب دار تو را میبافد اه... باید ترسید وبرگشت!
قربان صداقت وصفای خودمان
ماییم و دل پاک وخدای خودمان
در شهر شما نمی توان عاشق شد
باید بروم روستای خودمان
اصلا چه دخلی دارد، میروم شاعر میشوم هر چند نظامیان، در شهر شعر و شاعری هم تابلوی ورود ممنوع زده اند نمیدانند تازه اگر من تخلف هم کنم هراسی ندارم مجانی تبرئه میشوند پس من چه کار کنم! پس برای چه کسی شعر پست مدرن بگویم
من از سر شعر دست اگر بردارم
شاید نتوانم یک تا دو بشمارم
ارشاد نمی برد به این زودیها
باید آشنا را جای غریب بگذارم
من که سر از هیچ چیز در نمی آورم فقط می خواهم سر به سر رویاهایم نگذارند ، سنگ به شیشه خوابم نزنند، همین کفاف یک عمر تنهاییم را می دهد من که سروته زندگی ام را سنجاقی به هم اورده...نمی دانم.
نظامی می گوید این همه دور برداشته ای که چه می خواهی به کجا برسی که تا به حال نرسیده ای آمده بودی چیزی بگویی و بروی گفتی یا نگفتی اصلا فراموش کن فرض کن یکی بود یکی نبود شاعری در کار نبود
راست میگوید حتما که نباید شاعر باشم گاهی بهتر است خودکارم را در جیب خاطراتم بگذارم و همچنان که بیرون را تماشا می کنم خیال کنم بزرگترین شاعر دنیا هستم بهتر است آدم بشوم تا از بهشت بیرونم نکنند نه به جرم خوردن سیب وگندم بلکه به جرم درخواست بیابان دوباره به قالب آشنای خودم بر می گردم تاروی طناب خودم راه بروم در گوشه ی خانه ام حواسم را جمع تنهایم می کنم و ساعتم را کوک می کنم تا بخوابم
قسمت شده این که مدامی بخورم
یک عمر فقط چوب سلامی بخورم
این چند هزارمین شب بیداریست
باید بروم دیازپامی بخورم
کلید واژه گان
بیابان ممنوع-خیابان ممنوع-عشق ممنوع-واژه ممنوع-شعر ممنوع
پیوستها
نظامی:آمریکایست که فقط تهدید وتحریم می کند وپیش خودمان بماند به کسی نگویید از واژه بدش می اید بر عکس مدیر که واژه پرست است
بیابان:جایی است که یک بار در عمرتان به انجا سر بزنید چاهی بکنید ودر ان رازهایتان را بگویید دیازپامتان که اثر کرد در ان می افتید اگر دلوی امد که بیرون می ایید وعزیز می شوید وگرنه مردن حق مسلم ماست.
برچسب:
نویسنده: نگار نوری