" تزریق مهربانی "
سال ها پیش که به عنوان داوطلب در بیمارستان کار می کردم ، دختر جوانی به بیماری سختی مبتلا شده بود و تنها راه زنده ماندنش این بود که مقداری از خون یکی از اعضای خانواده اش که هم خون او باشد ، به وی تزریق شود .
وقتی فهمیدیم او فقط یک برادر 7 ساله دارد ، به ناچار با او صحبت کردیم و موضوع را به او گفتیم ، پسرک فقط پرسید :" در این صورت خواهرم زنده می ماند؟"
وقتی به او اطمینان دادیم ، بدون هیچ حرفی رفت و در کنار خواهرش روی تخت خوابید تا تزریق انجام شود . در همین حال پسرک به خواهرش - که هنوز بیهوش بود - لبخندی زد و از من پرسید : " آقای دکتر من به بهشت می رم؟ "
پسرک فکر می کرد قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند و مطمئن بود که خواهد مرد ...
" من برنده شدم ، برنده "پسرم از اینکه در مسابقه دو همگانی برنده شده بود ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . من و پدرش برای تماشای مسابقه او آمده بودیم و او با خو شحالی مدالی را که برده بود ، به ما نشان می داد .
مسابقه ی دوم آغاز شد و پسرم با همان تلاش قبلی می دوید و چیزی نمانده بود که به خط پایان نزدیک شود که حرکتش را کند کرد و نفر چهارم شد . برای دلدای به سویش رفتم و علت کارش را پرسیدم .
پسرم خنده ای از معصومیت کرد و مدالش را نشانم داد و گفت : " من یک مدال داشتم و خوشحال بودم . اما نیکی مدال نبرده بود و پدر و مادرش منتظر برنده شدنش بودند ."
پرسیدم : " چرا چهارم شدی؟"
او باز هم خندید و گفت :" نیکی می داند من دونده خوبی هستم . اگر دوم یا سوم می شدم ، همه چچیز را هم او می فهمید و هم پدر و مادرش ." " از کتاب شعله عشق "
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: چهارشنبه
2 اسفند
1391 ساعت: 3:16