خرید بک لینک
در پشت چارچرخهء فرسوده ای کسی

خطی نوشته بود:

"من گشته ام نبود؛تو دیگر نگرد،نیست!"

این آیه ملال در من هزار بار تکرار گشت وگشت.

چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.

چون دوست در برابر خود می نشاندمش.

تا عرصه بگو و مگو می کشاندمش؛

در جستجوی آب حیاتی ؟در بیکران این ظلمت آیا ؟

در آرزوی رحم؛عدالت؛دنبال عشق؟

دوست؟..

ما نیز گشته ایم

"و آن شیخ با چراغ همی گشت"

آیا تو نیز ـ چون اوـ انسانت آرزوست؟

گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:

ما را تمام لذت هستی به جستجوست.

پویندگی تمام معنای زندگیست.

"هرگز نگرد نیست"،

سزاوار مرد نیست ..

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: جمعه 4 اسفند 1391 ساعت: 4:19

صفحه بندی