همان وختي كه آن آقاهه ي اخبار مي گويد "بازگشت موج آخر سفر هاي نوروزي ... " من همه اش يكي از بزرگترين حس هاي نا اميد كننده ي زندگيم را تجربه مي كنم . نه اينكه مثلا تعطيلات عيد به من خيلي خوش بگذرد ها نه ؛ اما خب حساب دانش آموز بودنم است و كله ي صبح صداي عر عر ساعت لعنتي . وگرنه اگر حرف اين جور چيز ها نبود و من از صبح شنبه هيفدهم يك عدد دانش آموز سوم كنكوري به حساب نمي آمدم ، دلم ميخواست اين تعطيلي ها زودتر گورش را گم كند . انگار كه يك زندگي عادي را از آدم بگيرد . حساب كارهايش از دست برود و اين ها . خب من از اين تعطيلي فقط توانستم يك ذره كار هاي درسيم را جبران كنم كه به خاطر نمايشگاه آخر اسفند عقب افتاده بودم . چند صفحه نت جلو رفتم و بلخره چشم هايش را هم خواندم . و همين و بس . الان هم خيلي ناراحتم . فردا بايد زود بلند شوم بروم پي زندگيم و آزمون هاي كذايي كانون و هزار درس و مشق ديگر .
من تعطيلات خوبي نداشتم . به من خوش نگذشت . حالا نه اينكه هر سال خوش بگذرد و اين ها ، ولي حداقل معمولي مي آمد و مي رفت . اتفاق بدي نمي افتاد . امسال نوروز چند تا اتفاق افتاد كه من اصلا دوست نداشتم . همه چي بدتر شد كه بهتر نشد اصلا . البته من يك طور خنثي اي شده ام . بي تفاوت . از عادت است يا حرف هاي آن دكتر ِ روان پريش ، ولي خب اين مدلي بودن بهتر است .
و اينكه ديگر هيچ ... من با خودم قرار گذاشتم امسال رابطه ي هاي احساسيم را كمتر كنم . همه اش اين را مي گويم و اس ام اس هايي كه به جاي ارسال رفتند بايگاني شده اند را ميشمارم .
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: دوشنبه
19 فروردين
1392 ساعت: 19:19