خرید بک لینک
سلام دوستان عزیزم دو متن زیر آهنکهای خانم مهستی که مورد علاقه من ، امیدوارم که شما هم خوشتان بیاید و دوست داشته باشید




منم آنموج بی ارام و سر کش که سرگردان بدریای فریبم
مرا دیگر رفبقو همدمی نیست
بشهر نابسامانی غریقم

با غرور و با شتاب بر سینه ی نرم اب دیوانه ای خزیدم
در غایت خود خواهی در انبوه سیاهی جز خود نمیشنیدم
خروشانو بسته چشم با کوله باری از خشم میرفتم از خشم خود
دنیا رو ویرا نه سازم
دردفتر زندگی از خود افسانه سازم
اما از بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری
غافل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم
موجم ولی خاموشو خسته
با دست خود درهم شکسته
اری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته


پیچیده طوفان در وجودم شد پاره از هم تارو پودم
در لحظه های واپسین پیک اجل امد مرا
افتادمو از پا نشستم
بیداد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد مرا
چون شیشه ای درهم شکستم
گفتم بخود ای موج سرگردان که اخر
بنگر بخود چه بوده ای اکنون چه هستی
حاصل چه بود از ان غرور بیدلیلت
آخر بدست صخره ی ساحل شکستی
(موجم ولی خاموشو خسته با دست خود درهم شکسته
اری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته)۳

برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1392 ساعت: 19:20

صفحه بندی