دانلود رایگان

منم آنموج بی ارام و سر کش که سرگردان بدریای فریبم
مرا دیگر رفبقو همدمی نیست
بشهر نابسامانی غریقم
با غرور و با شتاب بر سینه ی نرم اب دیوانه ای خزیدم
در غایت خود خواهی در انبوه سیاهی جز خود نمیشنیدم
خروشانو بسته چشم با کوله باری از خشم میرفتم از خشم خود
دنیا رو ویرا نه سازم
دردفتر زندگی از خود افسانه سازم
اما از بازی زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هوای خواهش دل بودم
در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری
غافل من از افسانه ی طوفان و ساحل بودم
موجم ولی خاموشو خسته
با دست خود درهم شکسته
اری من آن کوه غرورم درمانده و از پا نشسته
برچسب:
نویسنده: نگار نوری