خرید بک لینک
دیشب رفته بودم خونه ی مامانبزرگم.چن ساعت که گذشت مامانبزرگم فال حافظ رو آورد گفت برام فال بگیر

انــــــــــــــقد تعجب کردم ولی با خودم گفتم شاید حو صــلش سر رفته به خاطر همین براش گرفتم.

ولی ای کاش نمیگرفتم اول فالش که در مورد امید داشتن دوباره و تجدید فراش و زندگی نو بود بعدشم که

درمورد عشق و عاشقی و درست بودن تصمیمش بود (که خــــــدا میدونه تصمیمش چی بود)

خلاصه همین که من فال رو خوندم مامانبزرگم بلند شدوگفت: من پاشم یه سر برم مقازه حاج محرم((همسایه مامانبزرگم که قرار است به زودی ازدواج کند )) ببینم جنسامو آورده

به نظر شــما مامانبزرگ من مشکوک نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟52613_persiana12.gif


برچسب: نویسنده: نگار نوری تاريخ: دوشنبه 19 فروردين 1392 ساعت: 19:21

صفحه بندی