شعر: نقش آب روان (تقدیم به دوستان و سهراب سپهری)
---------------------------------------------
پوست درخت سپیدار را سوراخ کردم
کاردستی های دوران کودکیم را بر جانش نوشتم
و رخت زرد رنگ خاطرات پاییزیش را از تنش بیرون کردم
صدایش در نیآمد
غریو دلتنگیش را به باد پاییز سپرده بود
من نیز خود گاهی
بی حوصله می گردم
درست است که سهراب نوشت:
آب را گل نکنیم....
آب را گل نکنیم....
اما می دانی؟!!
خود آب نیز پسر بازی گوشی است!!!
خود می پسندد گل بازی را
اصلا می گویند:
که اگر آب خودش نفسش گرم نبود
مگر می شد که ز دریا به تکاپوی رسیدن به سپیدار ده ما، اینهمه راه رود؟
...
این را همه ده می دانند:
حتی آن کلاغی که همه می گویند
تمام فکر و ذهنش شده این سپیدار
در شجره نامه این عمر بلند
از اجدادش این درخت را به ارث برده است
......
راستی تا یادم نرفته بگویم:
آنطور که کلاغ برایم تعریف می کرد
در این ولوله برف طمستانی
قمری هزار بارکوکو زده بود
اما کو از تابستان؟
کو آن همه قوقای بهاران؟
گفنه بودش تو هنوز
نقش یک سالگیت را می سازی
کو ار آنجا که ببینی که جهان 4 رو است؟
هر سه ماه یک بار
پر از رو و ریا
نقش خود می بازد و به سازی دیگر می سازد
من هم از این کار دنیا خجل گشته شدم
رویم سیاه شد در این 300 و اندی سال که در این دنیا گشتم
اما می دانی
این دنیا
فقط اهل ریاست
با سیاهی چه تناسب دارد کارش؟؟!
تو نگو کو
بگو کوکو
....
اما می دانی:
من کار خودم را کردم
بر درخت نوشتم
که خدایا اگر این عمر گذشت
کاری کن
که روحم و عمرم پاک باشد مثل این آب روان
و دوستانم نیز آب شیرین، گوارای وجودشان باشد و من
نیز به دنیا لبخند زنم که زنده زنده هستم.
-----------------------------------------------------------
شعر از محمد حسین چراغی
تقدیم به دوستانم، تقدیم به سهراب عزیزم که هر چه کلمه جاری است
از آن جوی روان ذهنش می باشد.
13:40 - 1/8/2013
برچسب:
نویسنده: نگار نوری
تاريخ: سه
شنبه
26 دی
1391 ساعت: 1:09